در حال خزان
اين بود كه مي گفتي
زندگی یعنی بوییدن شقایق دل سوخته عشق زندگی یعنی نگاه کردن به آسمان آبی عشق زندگی یعنی تلاطم رودخانه محبت و دوستی زندگی یعنی زیستن در کنار عشق آری زندگی وجود عشق و عشق یعنی وجود زندگی دو عاشق دوستت دارم تا وسعتهای بی پایان گفتم :این خود اوست؟یا نه دیگری ست؟ چیزکی از او در او بود و نبود گفتم این زن اوست؟یعنی آن پری ست؟ هر دوتن دزدیده و حیران نگاه سوی هم کردیم وحیران تر شدیم هردوشایدباگذشت روزگار در کف باد خزان پرپر شدیم از فروشنده کتابی را خرید بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد خواست تا بیرون رود بی اعتنا دست من در را برایش باز کرد (((عمر من بود او که از پیشم گذشت))) رفت و در انبوه مردم گم شد او باز هم مضمون شعری تازه گشت بازهم افسانه مردم شد او خواستنی بودن تا آخر دنیا دل انگیزترین دلخواه منه یادم نرفته بگم ، عید فطر مبارک من به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا. یه پنجره باز بازم می وزه باد ... می شکنه سکوت اتاقم می یاره به یاد ... صدای خنده هات نگات بودن فاصله بین منو تویی که پیش همیم جالبه ... من عاشق توام و تو از این موضوع خبر نداری و نمیتونم بهت بگم و لبم بستست و باز نمیشه و نمیشه اینجوری عوض چیزی میدونم میمونم با اما و اگر ... تو یه چشمه ای من پیش توام با لبهای تشنه می میرم مال من نباشی از تب عشقت ... سکوت من بخاطر غرور نیست و فقط میترسم بهم نه بگی ترسم اینه فقط ... کنارم روبروینم خدا وا کن لبم داره از دست میره وجودم پاره ی تنم یه روز می یاد که میری با یکی دیگه من میمونم بی تو لب بسته ، زندگی هیچه ... گذشت داره میگذره روزام و شبام بعد رفتنت لحظه ای نیست که مرگ رو نخوام بودن با تو یه خیاله که .... بودن با تو یه خیاله که از تصورم نفس منی نری دلیل تنفسم داره به پایان میرسه ، رسید تحملم ... نموند رویای من تموم دنیای من من موندم یه پنجره ی باز رو به دنیای غم .... !!!!!






میگویند
چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار
داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شبهای قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.
به برخی از حوادث و رویدادهای مهم این ماه اشاره میشود:
وفات حضرت خدیجه در دهم رمضان سال دهم بعثت.
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام نیمه رمضان سال دوم هجرت. جنگ بدر در سال دوم هجرت. فتح مکه در سال هشتم هجرت.
مراسم عقد اخوت و پیمان برادری میان مسلمان، و ایجاد اخوت اسلامی بین پیامبر و امام علی علیه السلام.
بیعت مردم به ولایتعهدی امام رضا علیه السلام در سال 201 قمری. 
گله ای نیست بی صدا از پیش همه میرم
اگه شکستن دل من کسی رو آروم
بکنه من می کشنم دارم تو بدن تا جون
مهم تویی که هنوز دلیل زنده بودنی
داری زندگی میکنی من یه ندا من یه سوزم
یه رنج ، یه غم توی درون تو
توام هر لحظه موضوع منی نبود تو
منو لال و بیصدا می کنه زندگی کن
می خواهی بیروح و سنگ بشی بزنی قید چیو ؟
هر چی که هست نه نمی تونی
نمی تونی به این سادگی نه نمی دونی
میشی مثل من یه آدم بی خاصیت
به سختی با جون دادن میگذره یه ثانیت .. !!
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا.
ما اسیر
غم و اصلا غم ما نیست ترا.
با اسیرغم خود رحم چرا نیست ترا
مدتی شد که در
آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و
می دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می
دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم
هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست
بردل نهم و پابکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر
یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از
رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده
خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام
روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پی ات آیم و با من نشوی رام
روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام
روم
کس چرا این همه سنگین دل و بدخو باشد؟
جان من این روشی نیست که نیکو
باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی؟
یارشو با من بیمار چه می
پرهیزی؟
چیست مانع، ز من زار چه می پرهیزی؟
بگشا لعل شکربار چه می
پرهیزی؟
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی؟
نه حدیثی کنی اظهار چه می
پرهیزی؟
که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف
نزن
درد من کشته شمشیر بلا میداند
سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکنم
ساکن صحرای فنا میداند
عاشقی همچو منت نیست! خدا می داند
چاره من کن و مگذار
که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سرکوی تو با دیده تر
خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم
رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هربار دگر خواهم
رفت
نیست باز آمدنم باز، اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر
باشم؟
چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟
چند پیش تو به قدر از همه کمتر
باشم؟
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم؟
می روم تا به سجود بت دیگر
باشم!
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم!
خود بگو از تو کشم ناز و تغافل تا
کی؟
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟
سبزه دامن نسرین تو را بنده
شوم
ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده
شوم
گره بر ابروی پرچین تو را بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده
شوم
طرز مهجوری و آئین تو ر ا بنده شوم
الله الله ز که این قائله اندوخته
ای؟
کیست استاد تو؟ اینها ز که آموخته ای؟!
این همه جور که من از پی هم می
بینم
زود خود را به سرکوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می
بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می
بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر!
حرف
آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع
طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه درد تو روایت
نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت
نکنم
خوش کنی خاطر وحشی ز نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل
است
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو
را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو
را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو
را؟
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من: این همه بی باک نمی باید
بود
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پی آزردن من
جان من،
سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید
به روی تو گشادن غلط است
روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن و راه ز کوی
تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
مدتی هست که حیرانم و
تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و
تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست ...




